دشت وحشت

حفيظ ا… شريعتي سحر

حفيظ ا... شريعتي سحر

قره باغ را در تاریخ بیهقی از خواجه ابوالفضل بیهقی دبیر، دبیر دربار پادشاهان غزنوی، هزار باغ آورده است که شکارگاه شاهان غزنوی بوده است. دبیر بزرگ غزنوی در وصف این دیار، مرغزاران، آداب شکار کردن آن، صفحه های زیادی را نگاریده است. وی در کنار این دشت نیکو از منطقه ی سراب غزنی و دشت های اطراف شهر و به ویژه نی قلعه و یا قلعه ی نای به فروانی سخن رانده است. در آن روزگار پادشاهان شادکام و شادگشت غزنوی برای چکرهای گلگشت این دیار از شهر غزنین برون می آمدند و روزهای زیادی در آن به شکار می پرداختند که شکار شیر نیکوترین آن بود.

اکنون اهالی هزارباغ گذشته و قره باغ امروز که بیشتر از مردمان پشتون و یا مردان گستاخ و بیباک از دیاران دیگر است به جای شکار شیران و تفرج نیکوی مغزاران، مردان هزاره را شکار می کنند که خود نقش بسیاری در بالندگی حاکمیت فرهنگی و سیاسی غزنویان دیروز و حکومت های امروز افغانستان داشته و دارند. خواجه ابوالفضل بیهقی دبیر از مردان بسیار هزاره که در آن زمان به غرجستانی ها معروف بودند به نیکویی یاد می کند.

دشت قره باغ را من دشت وحشت نامیده ام و مردمی که از این مسیر رفت و آمد می کنند، می دانند که چه می گویم. این دشت خاطرات تلخ و نگفته های زیادی را در سینه ی نگفته ی خود دارد که باید وا شود. هزاره های زیادی به جرم واهی و تنها به جرم هزاره بودن و متفاوت زیستن و نگرستن در این دشت سر به نیست شده اند. هنوز دشت وحشت به یاد دارد که مردان زیادی بدون گناه و جرمی بدست مردان سیاه اندیش و سیاه نگر طالب و مردمان اسیر در سیاه چاله های نادانی و جهل قره باغ پایین از ماشین پیاده شده و در جا تیر باران شده اند. این اعدام های صحرایی گاهی آن قدر خشین و بی رحمانه بوده است که یاد آوری آن لرزه بر اندام آدمی می اندازد.

هزاره های زیادی به جرم واهی و تنها به جرم هزاره بودن و متفاوت زیستن و نگرستن در این دشت سر به نیست شده اند.

دشت قره باغ به یاد می آورد که مردان ژنده پوش و پیچیده در لباس های خاک آلود، با ریش های بلند آلوده، زندگی جوانانی را بریده اند که در زیبایی و پاکی ماهوش بوده اند. عقده های دیرینه ی دینی، مذهب سنتی و قومی باعث شده است که سپاه جهل با سخت ترین نوع شکنجه جان مردان هزاره را با بیرحمی تمام بگیرند. این گستاخانی شکنجه گر نخست برخی از این مردان را به سختی شکنجه کرده اند، سپس استخوان های آنان را خرد کرده و در آخر به گلوله بسته اند. برخی را نخست چشم کشیده اند، بعد ناخن های دست و پای شان را در آورده اند و در آخر با شعله های آتش گاز سوزانده اند. برخی را پس از شکنجه های سخت، صورت شان را خرد کرده، دندان های شان را کشیده و در آخر با نخ نایلونی از شکم ذبح کرده اند. این بیرحمی صحرایی آن قدر تلخ و زننده بوده است که وقتی جنازه های قربانیان را به جاغوری و جاهای دیگر آورده اند، مردان حکومتی از دیدن جنازه ها توسط مردم جلوگیری کرده اند تا باعث ترس بیشتر و وحشت مردم نشوند.

آگاهانی درگیر منطقه می گویند از دشت قره باغ باید نوشت اگر نه مانند دشت شاجوی و قتلگاه کنده پشت در میانه ی بزرگ راه غزنین و قندهار از خاطره ها فراموش می شود. در کنده پشت همین مردان سیاه اندیش و ژنده پوش، مردان زیاد هزاره را به سخت ترین شکنجه به کام مرگ فرستادند که هنوز از آن در میان مردم به تلخی یاد می شود. چندی پیش وقتی از قتلگاه کنده پشت گذشتم هنوز استخوان ها و لباس های قربانیان جنایات جنگی طالبان و حامیان سوگند خورده ی آنان به چشم می آمدند. از ماشین پیاده شدم و دسته گلی سپیدی را که با خود آورده بودم به آنان تقدیم کردم تا از تنهایی، فراموشی و مظلومیت آنان یادی کرده باشم. فاتحه ی خواندم و قطره اشکی بدرقه ی راه رفته ی آنان کردم. این قربانیان گمنام آن قدر مظلومانه جان سپرده اند که اشک چشمی آنان را بدرقه نکرده اند. مردم ما باید قربانیان کنده پشت را به یاد داشته باشند همان طور که قربانیان ارزگان، چهل دختران، افشار و غرب کابل را به یاد دارند. لذا از دشت قره باغ باید نوشت تا قتلگاه کنده پشت فراموش نشود.

مردم ما حکایت های زیادی از دشت قره باغ دارند. سلام حکیمی- شاعر و نوسنده ی خوب دیارم که اکنون دفتر دار رییس مجلس افغانستان محترم قانونی است. شبی با من می گفت: که در دشت قره باغ بدست طالبان افتادم. پس از لت و کوب فراوان مرا به پشت گردنه هدایت کردند و روی سنگی نشاندند تا نشانه زنی آنان باشم. وقتی دو طالب مامور شدند که نشانه ام زنند. به حضرت زهرا توصل جستم و گفتم که بانو دستم به دامنت. زبانم گیر کرده بود و نمی توانیستم چیزی بگویم. وقتی متوصل به حضرت زهرا شدم، زبانم باز شد و گفتم که مولوی صاحب اگر من را بکشید فردا در پیشگاه حضرت حق و محمد مصطفی( ص) شرمنده خواهید شد که دیگر جبران پذیر نیست، چون من سلام حکیمی نیستم و مرد غریبی از دیار مالستانم که تازه از ایران آمده ام. با این سخن، طالبان به هم نگاه کردند و از من دور شدند، لحظه ی بعد فرمانده شان به من نزدیگ شد و شروع به پرس و جو و تهدید کرد که اگر راست بگویی که سلام حکیمی هستی، ترا نمی کشیم اما اگر اثبات شود، به بدترین وضع خواهی مرد. از آنان اصرار بود و از من انکار. این انتظار بین مرگ و زندگی تا شب ادامه داشت. شب ما را به جای دوری در روستای پشتون نشین بردند و شروع به تحقیق کردند، در نیمه های شب پس از شکنجه های بسیار جسمی و روحی پس از اثبات نشدن حکیمی بودن، ما را رها کردند.

غلام سخی ابراهیمی روزی در دشت برچی می گفت که ما چهار نفر بودیم که در دشت وحشت اسیر مردان طالب شدیم. طالبان پس از پیاده کردن ما نخست به جست و جوی بدنی ما پرداختند. آنان گویا به دنبال مردی که قبلا گزارش شده بود، می گشتند. طالب ها اول ما را تهدید کردند که بگوییم ما چه کاره ایم. وقتی موفق نشدند از زور استفاد کردند، آن قدر مارا زدند که از حال رفتیم. به هوش که آمدم دیدم که دارد ناخن های یکی از دوستانم را با انبور در می آورند. او ناله می کند و فریاد می کشد. وقتی او را در میان خون رها کردند به سمت دیگری رفتند و با کنداق تفنگ به دهان او کوبیدند و دندان های او را در دهان خرد کردند. آن وقت دوباره به طرف من آمد و لباس بالا تنه ی من را در آورد و گفت که خال روی شانه ات کجاست . گفتم روی شانه ام خال نداشتم. به همراهش گفت که بازوی چبش را نگاه کن شاید نشانی آنجا باشد. وقتی نیافتند شروع به زنگ زدن کردند که: مرد دیوانه ! تو گفتی که آن ها با این نشانی در کورولای سرخ رنگ حرکت کردند. این ها که نشانی های تو را ندارند. مرد فارسی زبان از آن طرف می گفت: که به والله دروغ نمی گویم. سرانجام پس از شکنجه های بسیار ما را در میان دشت رها کردند و خود سوار بر موتورهای پاکستانی شان دشت را ترک کردند.

دشت وحشت قره باغ برای مردم هزاره یاد آور دشت های خونین شمال قندهار، دره های ارزگان، بلندای چهل دختران، بیرحمی های افشار و حوادث تلخ دشت برچی و غرب کابل است. آیا بهتر نیست بزرگان و قلم بدستان ما به جای باریکه ی غزه، آزادی قدس شریف، جنوب لبنان که البته در جای شان همه مهم اند و ده ها حوادث و پدیده ها ی که ارزش همجواری خبری زیادی برای مردم ما ندارند، قلم را لختی بر قربانیان دشت وحشت قره باغ بگریانند. آیا وقت آن نرسیده است که برای جلوگبری از این همه فجایع چاره اندیشی شود. و آیا…. !

منبع: گريه‌هاي مريم مصلوب

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s