خانه > رهبر و مردم, رهبر شهید بابه مزاری > مزاری شخصیت تاریخ ساز یا ساخت تاریخ؟

مزاری شخصیت تاریخ ساز یا ساخت تاریخ؟

بصیر احمد دولت آبادی

اشاره: تاریخ شخصیت می سازد وشخصیت ها، تاریخ. اینکه تاریخ نظر به شرایط خاص شخصیتی بسازد و درجامعه ای تحویل دهد ویا تحمیل کند ، شگفتی ندارد ، چرا که کار تاریخ ساختن است. نمونه ها فراوانند، در گذشته ها شاهان و سران قبایل و درشرایط کنونی رؤسای جمهور، نخست وزیران، وزرا وخیلی از مقامات دولتی و حکومتی از این قماش اند. بدون اینکه خود نقشی داشته باشند ، ساخته می شوند. به طور مثال یک نفردانشجو ویا کس دیگری راحت وآرام به زندگی خود مشغول است نظر به ضرورت و یا مصالح سیاسی – قومی در شرق و یا منافع اقتصادی در غرب به وزارتی انتخاب یا انتصاب می شود، یک شبه یک شخصیت می شود. اما اگر شخصیتی گمنام آمد وبا تلاش خود تاریخ یک قوم، ملت و سرزمین را عوض کرد، شگفتی دارد. با این دید، در آستانه شانزدهمین سالگرد شهادت بابه مزاری، شخصیت اورا مورد ارزیابی قرار می دهیم که او شخصیت تاریخساز بود یا ساخت تاریخ؟

————–

بصیر احمد دولت آبادی

پیش از پرداختن به اصل موضوع یک نکته را لازم به تذکر می دانم که ، این قلم از اسطوره سازی بابه مزاری سخت در هراس است ، چرا که ما هزاره ها نظر به بافت اجتماعی – فرهنگی و ارتباطات مذهبی با ایرانیان ناخواسته گرفتار یک سری رفتار ها و رویکرد های شده ایم که نظر به شرایط افغانستان ، ما را همیشه آسیب پذیر ساخته است. بطور مثال در جوامع شیعی که به نحوی از فرهنگ ایرانی متاثیر بوده، پرداختن به حادثه کربلا و امام حسین (ع) از هرحادثه و واقعه تاریخی دیگر دنیای اسلام و مسایل و مشکلات مسلمانها در اولویت قرار گرفته ، تقریبا هر شیعه ایرانی و غیر ایرانی امام حسین (ع) و حادثه کربلا را می شناسد، ولی صرف امام حسینی از مدینه تا کربلا را و حادثه را نهایت تا کوفه و شام و سرانجام اربعین. کسی نه از قبل حادثه اطلاع دارد و نه از بعد حادثه! عموم منظور است نه خواص، این رویکرد تنها در مسایل عزاداری لحاظ نشده که در شادی ها نیز قواره خود را به خوبی نشان می دهد. شما مراسم 15 شعبان روز ولادت حضرت مهدی (عجج) را با 17ربیع الاول روز ولادت پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد (ص) مقایسه کنید، خود به خیلی از واقعیت های جامعه شیعی پی می برید.هرچند پرداختن به این موضوع به عنوان یک واقعیت حادثه ساز برای شیعیان خارج از قلمرو ایران مهم است ، ولی جای آن اینجا نیست و صرف برای روشنی بحث مورد نظر یک اشاره شد.

در باره بابه مزاری وکارنامه او و همچنان حوادث اتفاق افتاده در افغانستان ، نیز یک همچو رویکرد تاریخی بوجود آمده که از یک طرف مثل حادثه کربلا و امام حسین (ع) بستر و زمینه ای را برای ابراز وجود هزاره ها در صحنه سیاسی – اجتماعی کشور و حتی جهان فراهم ساخته ، از این رهگذر جای بسیار قدر دانی است . ولی نگرانی از آن است که تمامی نسخه های درد ، به همین یک نسخه ارجاع داده شود و مرهم درد و حلال مشکلات همانطوریکه در فرهنگ شیعی اشک معرفی شده ، استفاده جویان برای اقناع بهشت خواهان و ایمنی دادن به گناهکاران و حتی جنایتکاران ، دست به جعلکاری ها زده اند که حتی مقتدر ترین مقام های دینی – مذهبی نمی توانند در برابر تحریف ها با صراحت سخن بگویند و با اغماز می گذرند تا پایگاه سنتی خود را از دست ندهند. وقتی قدرتمند ترین آدمها در این مورد با سکوت می گذرند و می گذارند، این ضعیف نیز با همین اشاره می گذرد ، ولی این حقیقت تلخ تاریخی را گوشزد می کند که نباید راه مزاری شدن را همچون امام حسین شدن سد کنیم! شاید این حرف از این قلم بدست به مذاق خیلی ها خوش نیاید و آنرا لقمه بزرگ تر از دهان تلقی کرده و نگارنده را دگم اندیش معرفی کنند، چنانچه بار ها این اتهام را دوستان روشفکر بر این قلم بسته اند که همیشه سعی دارد مزاری را با بلخی و خمینی ارتباط دهد.

شاید این اتهامات ، یک دهه قبل خریدارانی می داشت و اینطور تلقی می شد که غم نان و ترس جان باعث شده تا بابه را با امام خمینی ارتباط دهم و یا برای دلخوش کردن این وآن علامه بلخی را یکی از تاثیر گذار ترین فرد در زندگی سیاسی بابه معرفی کنم. اما ،اگر حالا هم این نظر را مطرح کنم هیچ یک از آن سوژه ها نمی چسپد ، نه حرف زدن از امام خمینی در این محیط و در این شرایط ، نان و آب دارد که پیامد هم دارد و نه هم علامه بلخی کدام حامیانی که کسی دل به حمایت آنها ببندد.پس اگر هنوز هم روی این ارتباط تکیه می شود جز واقعیت تاریخی ، هیچگونه مصالح و منافع سیاسی و غیر سیاسی منظور نیست. گرچه می دانم این صدای ضعیف در برابر این بلند گو های قوی به گوش کسی نخواهد رسید اما باز هم به عنوان یک مسولیت انسانی باید فریاد کرد هرچند خریداری نداشته باشد.
اول از همه ، باید روشن ساخت که سد سازی راه مزاری شدن چه سودی به طراحان و چه زیانی به مردم دارد؟ اگر دوستان به یاد داشته باشند ، در اوایل سالهای بعد از شهادت بابه بدست طالبان افغان ، بیشتر مراسم سالگرد شهادت بابه از سوی نمایندگی های حزب وحدت در گوشه و کنار جهان گرفته می شد. طبیعی بود که محور اصلی بحث ها نه شخصیت و کارنامه سیاسی – اجتماعی بابه که بیشتر روی پیام ها و موضع گیریهای سیاسی تمویل کنندگان مراسم می چرخید . با درک این موضوع که اینگونه مراسم ها سرانجام بابه را مثل خیلی از شخصیت های ملی و سیاسی دیگر به زودی از اذهان عمومی به حاشیه خواهد راند ، اینطورذهیت سازی شد که باید مراسم سالگرد شهادت بابه از سوی مردم برگزار شود تا شکل ماندگاری به خود گیرد. البته این طرح بی صدا به آسانی هم جا نیافتاد، همانطوریکه خود بی صدا و بی نمود بود، مقاومت های منفی بی صدا را نیز به دنبال آورد که در نهایت با دوشق شدن حزب ، این طرح بی صدا خود به خود زمینه عملی شدن یافت. ولی باید اعتراف نمود که هیچگاه این خطر در ذهن هم خطور نمی کرد که طرح مردمی شدن هم روزی تبدیل به تابو سازی و سد سازی شود. و بابه مزاری هم وسیله ای برای گریه کردن و روضه خوانی و دیگر هیچ. هر سال چند روزی مردم جمع شوند مخته کنند و بعد فراموش ، البته جای شکرش باقی است که در برخی کشور ها ، سیمنار های هم داییر می گردد که روی موضوعات مختلف و مبتلابه کشور ومردم نیز صحبت می شود، ولی همان سیمنار ها نیز یکروزه اند و مقالات به شکل کتاب چاپ نشده ، پراکنده در برخی سایت ها نشر و بعد از مدتی از خاطره ها می رود.همین هم کار هم غنیمت است ، ولی در بیشتر جا ها مراسم شکل روضه خوانی سنتی به خود گرفته جمع شدن و غذا خوردن و دیگر هیچ.

اینکه مزاری فرزند حاجی داد ، در سال 1326 ه ش در قریه نانوانی چهارکنت از توابع ولایت بلخ به دنیا آمد و پس از سالها مبارزه و پیکار برای اعاده حقوق مردم و هویت دادن به قوم مظلوم ومحروم بالاخره در 22حوت 1373 بدست دشمنان مردم خود به شهادت رسید، در تاریخ افغانستان و قوم هزاره منحصر به فرد است ، دیگر مثل او زاده نمی شود چرا که حاجی خداد در سال 1361 توسط حرکتی های طرفدار آیت الله آصف محنسی ، دستگیر همراه با فرزند خود حاجی نبی و خواهرزاده خود اسحاق ییلاقی ، با تعداد دیگر از نزدیکان ، پس از شکنجه های قرون وسطایی با دستان و پاهای بسته از کوه چهارکنت به داخل دره پرتاب شد که جنازه اش نیز یافت نشد. آجه هم هرچند حیات دارد، ولی او دیگر قادر نیست عبدالعلی بدنیا بیاورد. با این دید دیگر هرگز مزاری زاده نخواهد شد، اما راه مزاری شدن برای همه باز است و هرمادر و پدرهزاره می توانند مزاری به دنیا بیاورند مشروط براینکه ذهینت مزاری شدن در جامعه ما زنده باشد. مزاری چرا مزاری شد ؟ و چگونه مزاری شد؟ باید برای مردم روشن شود وهر کسی کار مزاری را انجام دهد ، مزاری می شود . باید این واقعیت را بپذیریم که جامعه هزاره افغانستان و ملیت های محروم افغانستان مرهون زحمات مزاری بزرگ هست و خواهد بود، ولی این جامعه در هر شرایط مزاری خود را لازم دارد. تاریخ ساخته می شود ما چه بخواهیم و چه نخواهیم فعلا در کشور ما تاریخ از نو ساخته می شود، اما چه بهتر که ماهم در ساختن آن نقش موثر داشته باشیم . این قلم به این باور است که هر کسی کار مزاری را انجام داد ، مزاری زمان اوست.

به طور مثال ، مزاری طلبه ، خود از حوزه شهریه نمی خورد ، ولی برای خیلی از طلبه های افغانستانی نظر به صلاحیت ارتباط گیری که با سران حوزه ها داشت، شهریه درست می کرد ، این را همه اعتراف دارند. اما بخاطر طولانی نشدن مقاله از نقل قولها خود داری شد ورنه خود این موضوع خیلی از واقعیت هایی زندگی بابه را روشن می سازد. بابه خود و اطرافیانش بسیار ساده زندگی می کردند، ولی برای بهتر زندگی کردن دیگران کمک هم می کرد! شما عزیزان جوان و عاشق بابه که اکثر شما ها بابه را قبل از مقاومت سه ساله کابل از نزدیک ندیده اید و تصویر او را از روی عکس ها دیده اید ، شاید برای تان تصور ساده زیستی و ساده لباس پوشی بابه کمی سخت باشد. چرا که متاسفانه نظر به برخی ملاحظات ، مسول محترم وقت حبل الله خیلی از عکس های دوران قبل از وحدت بابه را چاپ نکرد و آن عکس ها گم شد. برای اینکه درک آن دوره برای خیلی ها دشوار است ماهم زیاد به آن نمی پیچیم بیشتر به شرایطی می پردازیم که برای همگان قابل لمس باشد.

یکی از خصلت های بابه، تلاش برای کشف استعداد های افراد بود، او باور داشت که خدا در نهاد هر انسانی یک قدرت و توان خارق العاده قرارداده که کشف آن زمینه می خواهد. با این دید او همه را میدان می داد تا استعداد خود را به ظهور رسانیده و به نمایش گذارد، به طورمثال، چه در چهارکنت وچه درقم و تهران، همواره همه را وادار می کرد که سخنرانی کند و خود گوش می داد ، اگرهم کاری داشت بعدا نوار را با حوصله مندی از اول تا آخر گوش می کرد وبعد به هر کسی تذکرات لازم را می داد ، به یکی می گفت تو خوب سیاستمدار می شوی، به یکی می گفت تو خوب منبری می شوی، به دیگری می گفت محقق می شوی وبه دیگری …خلاصه همه را به نحوی روحیه می داد و تشویق می کرد تا احساس شخصیت کند ، نه اینکه مثل خیلی از بزرگان فقط عاشق صدا و قیافه خود باشد وزیر دستان را به اندک اشتباه تحقیر و توهین نماید.

او زمانی که به عنوان سرپرست هیآت حزب وحدت به پاکستان آمده بود، برایش تماس گرفتم که می خواهیم عکس شما را چاپ کنیم _ این در شرایطی بود که دیگران قبل از رفتن به افغانستان عکس های خود را پوستر چاپ کرده ، آماده پخش در خانه های خود گذاشته بودند _ بابه شدیدا با پیشنهادم مخالفت کرد. بسیار اصرار نمودم که شرایط عوض شده چاپ پوستر برای مطرح شدن حزب وحدت کمک می کند، بعد از یک عالم توضیح ، سر انجام برایم گفت حالا که زیاد اصرار داری عکس تمام اعضای هیآت را یکجا چاپ کن که ما هم همان کار را کردیم. آیا دیگران هم همین روحیه را دارند. در خود غرب کابل عزیزانی که از نزدیک شاهد صحنه بوده بیشتر از این قلم با او محشور بودند به خوبی به یاد دارند که هیچگاه بابه برای کدام چوکی و مقام برای خود تلاش نکرد، در حالیکه دیگران اول از همه برای خود، خانواده ، اطرافیان وبعد هم اگر جا بود برای طرفدان شخصی خود تلاش دارند تا همه مردم. ولی بابه نه تنها برای خود، خانواده ، اطرافیان که برای هم حزبی های سابق خود نیز تلاش نکرد. اگر به یاد داشته باشید آقای سید مرتضوی شورای اتفاق را در ایران رییس حزب وحدت ساخت و این امر به ایرانی های مخالف وحدت ، فرصت داد تا کمر استاد خلیلی را با پول زیاد محکم بسته به پاکستان روان کند تا سازمان نصر را دوباره زنده ساخته و با همکاری حزب اسلامی حکمتیار و دیگر مخالفان وحدت ، شورای ایتلاف را سر پا نگه دارد که خود بحث دیگری است و از حوصله این بحث خارج است.

اگر دوستان به زندگینامه شیخ حیدر ورثی که از کادرهای مرکزی حرکت آقای محسنی بود وبه حزب وحدت آمده بود و بعدا متاسفانه در یک حادثه برفکوج کشته شد،رجوع کنند. ایشان صریحا بیان می دارد که وقتی از سوی بابه، یک مقام مهم به او داده می شود، بسیاری از کادر مرکزی نصر از بابه ناراحت می شوند که این پست مهم را به یک حرکتی داده است. آنها فکر می کردند که هدف بابه نصر است در حالیکه بابه مزاری سالها قبل از این خط عبور کرده بود، از اول هم نظر او نصر وغیر نصر نبود ، خدا بود و خدمت به مردم . روزی در حبل الله نظر به فشار کار با معلم حبیب که مسول چاپ بود، یک دعوای ساختگی راه انداختیم تا بابه اعضای حبل الله را زیاد کند و از فشار کارها کاسته شود. رفتیم نزد بابه که ما باهم دعوا کرده ایم. معلم گفت ، بصیر کارنمی کند تمام کار ها به گردن من مانده، من هم از خود دفاع کردم، تمام کم کاری ها را به گردن معلم انداختم که زیاد می خوابد و مجله را زود به زیر چاپ نمی برد و کار های بیرونی را پیگیری نمی کند. بابه با حوصله اتهامات علیه همدیگر را شنید ، بدون کدام مقدمه گفت :

«بابه مه اگر برای من کار می کنید همین لحظ دیگر کار نکنید، برای تان فایده ندارد، امروز هستم فردا می میرم یا کشته می شوم کسی به شما اعتنا نمی کند و کار تان عبث می شود. اگر برای سازمان (منظور سازمان نصر بود) کار می کنید باز فایده ندارد، امروز است فردا منحل می شود،شکست می خورد و شمارا کسی تحویل نمی گیرد. اگر برای خدا کار می کنید که سر من منت نگذارید، خدا خود پاداش تان را می دهد، خدا همیشه هست ، مردنی نیست و کار تان را نادیده نمی گیرد. اگر از من می شنوید غیر از خدا برای دیگران کار نکنید که پشیمان می شوید».

بعد یک عالم از کار کرد های خدایی خود را برای ما شرح داد که تا آنروز نشنیده بودیم و در آخر با خنده هردوی ما را آشتی داد که همدیگر را بوسیده کینه ها را کنار بگذاریم. جیب خود را پالید دو تا ساعت بیرون آورد که شیخ حسن صفار رهبر شیعیان جزیره العرب هدیه داده، یکی را به معلم داد و یکی رابه من، از معلم را نمی دانم چه کرد ولی من تا قم رفتم یکی از کوچولو ها که حالا مردان بزرگی شده اند از دستم گرفت، من هم رویم نشد دل اورا بشکنم، البته چند بار بابه برایم ساعت اهدایی رهبران را داد، ولی من آدمی نگهداری ساعت نبودم هر کس گرفت پس نداد، در دوران انقلاب هرگز صاحب ساعت نشدم ، وقتی هم انقلاب خراب شد، قید ساعت دستی را زدم و دیگر ساعتی بدستم نبستم تا گذشت زمان را از روی دیوار نگاه کنم نه از پشت دستم.

خوب این خاطره ها را برای سرگرمی عزیزان نمی نویسم و برای یافتن نان و مقام هم نمی نویسم، صرف هدفم این است که بابه را همانطوریکه بود بشناسیم ، نه هر چه دل مان خواست و برای هدف خود از او چهره ای بسازیم که حقیقت نداشته باشد وفردا در تاریخ محکوم شویم. برخی عزیزان که نظر به بافت فکری خود با روحانیون مشکل دارند سعی دارند که روحانی بودن بابه را کتمان کنند، در حالیکه بابه یک روحانی دین باور بود و دین باوری بابه را هیچ منصفی حتی سرسخت ترین دشمنان او انکار نکرده اند، ولی دوستان خواسته یا نا خواسته کتمان می کنند و در ذهن جوانانی که با بابه تازه آشنا می شوند القای غیر روحانی بودن بابه مزاری را دارند تا کسی تصور نکند که روحانی هم به مردم خود خدمت می کند، البته این تلاش بار شرایط منطقه و جهان را به دوش می کشد نه واقعت رویداد هارا. برای عزیزانی که می خواهند بیشر به درایت و از خود گذری بابه مزاری در میدان سیاست داخلی و خارجی آشنا شوند دو، سه خاطره را نقل می کنم:

یک ، در بین خود هزاره ها وتشیع: همه می دانیم که در گذشته شهید صادقی نیلی یکی از شخصیت های مقتدر و تاثیر گذار در سرنوشت هزاره ها در هزاره جات بود ، برخلاف آقای اکبری که رابطه صمیمانه ای با بابه مزاری داشت ودر بین پاسداران جهاد به نام نصری یاد می شد، شهید صادقی مخالف سر سخت بابه بود و ایرانی ها ی مخالف بابه ، هم روی اجاق مخالفت او همواره پترول ریخته و آتش خشم و نفرت او و هوادارنش را علیه نصر و خاصتا بابه مزاری، روشن نگه می داشتند. یک نمونه را ذکر می کنم ،بابه یک نامه به آیت الله منتظری که آن وقت قاییم مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران بود ومسولیت تمام نهضت ها به عهده اوبود و سرپرست واحد نهت ها هم سید مهدی هاشمی برادر داماد آیت الله منتظری که بعدا اعدام شد ، ولی در زمان خود یکی از تاثر گذار ترین افراد به شمار می رفت که بدچانسی آورد و زود وارد معرکه شد ورنه خیلی ها نظر به ذکاوت و تیز هوشی در جیب او جا می گرفتند. بهر صورت نامه بابه مزاری از دفتر آیت الله منتظری بیرون شده ، در هزاره جات بدست شهید صادقی رسیده بود ، او هم درهر جا از آن علیه نصر و بابه مزاری استفاده کرده بسیار کسان را سر زیر آب کرده بود. روزی در هوتل استقلال روی موضوعی با بابه مزاری صحت می کردیم که آن بزرگوار پا لچ ازدراتاق داخل شد، البته پا لچ گشتن عیب نیست ، ولی در راهرو هوتل که آدمهای مختلف از گوشه و کنار جهان حضور دارند و با فرهنگ افغانستانی ها بیگانه ، کمی شگفت آور می نماید. هوا گرم بود، عرق ریران کنار بابه نشست، من بر اساس حس روزنامه نگاری ام فرصت را غنیمت شمرده پس از احوال پرسی، بدون مقدمه خطاب به شهید صادقی و بابه مزاری پرسیدم ،استاد شماهردو مخالفان سرسخت هم بودید چطور شد که با هم وحدت کردید؟ تا من این سوال را طرح کردم بابه مزاری زود وارد شده مرا به ایشان معرفی کرد که فلانی است ، مسول حبل الله است- هرچند قواره من کوچک بود ولی نام حبل الله بزرگ بود- شاید بابه احساس کرده بود که اگر زود معرفی نکند کدام مشت و یا چوکی بر فرق این گستاخ زبان شور حواله شود. وقتی نام حبل الله در میان آمد شهید صادقی کمی خود را جمع و جور کرد و صادقانه اعتراف نمود که بابه از سر او زور شده است.

اوبدون کدام تعارف برایم گفت که : «استا د به خانه ( منظور منطقه و قلمرو) من آمد واز من دعوت کرد با او وحدت کنم، اگر وحدت نمی کنم دو به دو با هم جنگ کنیم تا یکی زور شویم و مردم از این دو دستگی رها شده تابع هر کی زور شد ، شوند. برایم گفت ، اول بیا وحدت کنیم، اگر وحدت نکنی ، جنگ کنی با تو جنگ می کنم، دشنام بدهی ، دشنام می دهم ، من از اینجا نمی روم تا سرنوشت این مردم روشن نشود. من حیران ماندم با این آدم چکار کنم مجبور تسلیم شدم، استاد از سر من زور شد. گفتم من در خدمت شما هستم» همه خندیدیم بابه مزاری هم یک عالم از ایشان تعریف و تمجید نمود. من دیدم که حرفم خریدار یافته و ایشان خطاب به بابه گفت ای بچه خیلی چیزا را مو فامه که مو نهموفامیم! بابه خنده کنان گفت پشت قواره کوچک ازی نگرد، نگو فلفل چه ریزه ببین چه تیزه ، همه خندیدند. من خطاب به هر دوی آن بزرگواران گفتم این برگ های شما سمبل مردم هزاره است، هر جا می روید همین ها را بپوشید، برای هویت مردم ما بسیار اهمیت دارد. بابه لبخندی زد و ساکت ماند تا شهید صادقی بگوید، او خطاب به من گفت: ای بچه خود تو یک بلیست پطلون را با یک پیرنگ ده جان خو کدی مو ره موگی برگ بپوشیم، ای سبیل مانده همقدر گرمه که نفس آدم را می کشه. واسکت خود را بالا زد که تمام بدنش پر عرق بود، با اینکه کولر هم روشن بود. خوب این یک واقعه تاریخی بود که دومخالف سرسخت ، اما صادق و جوانمرد را اینگونه کنار هم قرار می دهد، آیا مخالفت امروزی ها که نمی توانند در کنار هم باشند، بیشتر از مخالفت آن دو مرد بزرگ است؟ هم بلی هم نه، بلی از آن جهت که مخالفت آن دو سفر کرده از دیار ما، مخالفت مردانه وخیر خواهانه بود وهر کدام راه نجات قوم را به نظر خود یافته بودند ودرد شان قومی و مذهبی بود وبرای منافع قوم و بیشتر از آن برای منافع مذهب اختلاف و دعوا داشتند، در حالیکه اختلاف امروزی ها نه بر اساس درد قوم و مذهب که بر پایه چوکی و جیب استوار است، درد چوکی و جیب مانع یکی شدن شده است. نه از آن جهت که هرکدام از امروزی ها بین خود، مثل آن دوبزرگمرد جنگ و دعوا داشته که هیچ تا دیروز خیلی هم با هم نزدیک بودند. حتی در سال 66 زمانی که بابه در داخل بود ، در خارج تلاش صورت گرفت و شایع شد که بابه را از سازمان نصر اخراج و جایش را به دیگری می دهند. وقتی این شایعه را از شهید حسینی دره صوفی که از یاران نزدیک امام خمینی و شخص با تقوا و راستگو بود و باور داشتیم که دروغ نمی گوید، پرسیدیم شما می خواهید بابه را از کادر مرکزی اخراج کنید؟ گفت : نه ، منظور ما اخراج نیست ، هدف ما از آوردن» محقق» این است که از خود سری «مزاری» جلوگیری کنیم تا او تصمیم گیرنده مطلق در شمال نباشد. شاید حسینی راست می گفت ، اما دیگران هم مثل او فکر می کردند؟ تاریخ روشن می سازد، مصلحت ها هنوز اجازه باز گشایی بسیاری از پرونده هارا نمی دهد.

دو، در بخش ملی و اهل تسنن: همه می دانیم که یونس خالص واستاد سیاف در ظاهر از دشمنان واقعی شیعه اند و برای اینکه به جهان تسنن ثابت کرده باشند که مخالف شیعه اند درهیچ یک از جلسات گروه های ایتلاف هشتگانه و هفتگانه در ایران شرکت نکردند. و یونس خالص رسما گفته بود : تول غوارم ولی شیگان نه غوارم . وقتی هیآت حزب وحدت به پاکستان رفت و با سران گروههای هفتگانه روی مسایل کشور مذاکره نمود. در برگشت هیآت ، ما به دیدار شان رفتیم در دفتر سیاسی وحدت ، همه گزارش سفر را می پرسیدند و بابه مزاری به سیدهادی بهسودی که از حرکت آقای محسنی جدا شده به وحدت پیوسته بود، گفته بود که گزارش دهد، همه اعضای هیآت بودند. من از جمله گزارشات آنروز دو نمونه را یاد آوری می کنم. سید هادی گفت: وقتی در کنار هم نشستیم استاد مزاری با یونس خالص روبرو نشسته بود، ازاو پرسید تو یونس خالص هستی او به پشتو گفت بلی، استاد شروع کرد که تو چه حق داری که شیعیان را در افغانستان قبول نداری، زنها را قبول نداری. چشمان استاد بزرگ شده بود و یونس خالص زیر زبان به پشتو چیز های می گفت ، استاد اورا به اندازه فشار داد که آقایان ربانی و مجددی گفتند همین دو پیره مرد را اجازه دهیم افغانستان را جور می کند، همه خندیدند.» بعد ها این قضیه را خصوصی از خود بابه پرسیدم ، بیشتر توضیح داد ، ولی نقل سید هادی را از آن جهت آوردم که او امروز مخالف بابه است و در آن جلسه خیلی آدمها بودند که هنوز زنده اند ، تعدادی طرفدار بابه و تعدادی هم مخالف بابه اند. به ادعای سید هادی حرفهای که بابه آنروز به یونس خالص گفته ، هیچ کس تاآن وقت جرآت نکرده بود به او چیزی بگوید. خود بابه می گفت یونس خالص یک مرد است هر چه در دلش هست می گوید ، مثل دیگران دورو و دروغگو نیست. ما هم به تاثیر از این حرف بابه ، یکجا در یکی از نوشته ها پیشناد داده بودیم که هزاره ها نام یونس خالص را به نشان بیدار ساختن خواب رفته های هزاره وشیعه با آب طلا در لوحی نوشته برای خود نگهدارند، چرا که حرف دل همه سران هفتگانه را می گفت واین حرف او واقعا هزاره ها را نیمه بیدار ساخت ، هرچند با تاسف باید گفت این قوم زود بیدار نمی شود ورنه کدام بیدار شده ای با جناب آقای سیاف با آن پیشته دشمنی با مردم ما ویکی از عوامل قتل عام افشار، اتحاد می کند؟ودر همین دیدار هیات حزب بود که آقایون برگشته از پاکستان بسیار مغرورانه به همه می گفتند که ما شیعیان از نگاه فرهنگی بسیار از دیگران پیش رفته ایم. من که به عنوان یک نشریه چی ، از کم و کیف نشریات هزاره ها و شیعیان با مقایسه نشریات دیگران آگاه بودم، تاب نیاورده لب به اعتراض گذاشتم ، ولی باید اعتراف کنم زبان من بسیار لکنت داشت و ابهت حرافان مانع شد که بتوانم حرفم را درست به همگان تفهیم نمایم . سید هادی حرفم را قطع کرد و باز به تایید حرف های که شیعیان خوب رشد کرده اند ادامه داد، بابه مزاری دید که من حریف سید هادی نمی شوم ، ساکت ماند. من در آن جلسه شکست خوردم وکسی حرف مرا در برابر زبان رسای سید هادی نشنید، ناچار شدم برای روشن ساختن ذهن ساده اندیشان و خوشباوران هزاره و شیعه لیست نشریات شیعیان و سنی ها را به حد امکان که خبر داشتم در شناسنامه افغانستان آوردم تا نشان دهم که بی خود مغرور نشویم. حالا هم به جوانان عزیز که دست به قلم برده چیز های را در سایت ها می گذارند از روی درد و به عنوان کسی که از سال 1360 تا حال به نحوی با نشریات دمخور و دمساز بوده، نه به عنوان خود بزرگ بینی،بلکه به عنوان یک نشریه چی باز مانده از کاروان، یک گیله دوستانه و یک توصیه نمی دانم پدرانه بگویم یا برادرانه، چون خیلی از شما ها بعد از سال 60 به دنیا آمده اید وتعداد تان نیز در آن شرایط وارد صحنه نبوده اید.خوب فرقی نمی کند توصیه برادرانه باشد و یا پدرانه برای خیلی ها که سواد شان بالا ست کدام تاثیری ندارد، ولی برای افراد کم سواد مثل خود می گویم که واقعا از نوشته های شما ها ، لذت می برم ومثل آن چپانداز پیر از کار افتاده که از بالای دیوار باغ بز کشی را تماشا می کند و هر دم بدون اینکه کسی صدایش را بشنود و یا به اواعتنا کنند فریاد می زند ، اینطور بکن و آنطور ندوان که قوش به قوش می شوی!به اندازه خود را روی دیوار مثل اینکه بز را بدست دارد خم و راست می کند که نا خود آگاه به زمین افتاده ، زیر سم اسپان لیه می شود. شاید در دیگر میدان های بز کشی شرایط فرق کند ولی در بزکشی ایام عید ها در مزار اصفهان بلخ این صحنه بار ها تکرار می شد.

حال این باز مانده از کاروان مطبوعات ، مثل همان چپانداز پیر معیوب از زحم های بزکشی و قمین خوردن های رقیبان و گاهی هم کمک کردن دوستان که بر اسپ او زده تا زود تر بز را از بیرق گذرانده به جر اندازد، اما قمچین به جای اسپ بر فرق چپانداز خورده و مغز اورا آسیب رسانده که تا آخر عمر از کار مانده ، نه دیگر کاری بلد است و نه هم کسی به او اسپی می دهد که بتازد، فقط خود به یاد گذشته و با درد های خود می سوزد و می سازد. با خواندن نوشته های شما ها، شاد می شوم که چه خوب می نویسید و از نگاه نوشتاری اگر از دیگران بالا نمی نویسید پایین تر هم نمی نویسید. اما وقتی می خوانم که با وجود این همه سوژه های دست نخورده در باره ترکیب نفوس کشور، تقسیمات اداری، راه ها، وضع اقتصادی مردم، رشوه ستانی ها و واسطه بازی ها، تقسیمات نادرست بودجه ها و هزاران سوژه دیگر که می تواند ذهن مردم ما و جهان را با عین بی اعتنایی و بی باوری روشن کند، اکثر قلم بدستان ما درگیر یک سری مسایل روزمره شده و به جان هم افتاده اند. این رویکرد مطبوعاتی که استعداد و انرژی جوانان مارا هدر می دهد ، مرا سخت می آزارد و گاهی با خواندن اینگونه مقالات در دل شب در این تنهایی و هزاران کیلو متر دور تر با خود گریه می کنم. ما خود با تعریف های اضافی از رشد هزاره ها به فضای ترس از هزاره ها کمک می کنیم ، ما با آمار دادن های نادرست از دانشجویان و دانش اموزان هزاره، دیگران را حساس می سازیم ، که هزاره ها همه جا را گرفته است! هیچ وقت نمی گوییم چه تعداد از پسران و دختران هزاره ، از نعمت سواد محروم اند و در هزاره جات مکتب نیست !شما اول با سند و مدرک ثابت کنید که ادعای هموطنان افغان(پشتون) ما مبنی بر70 تا0 8 فیصد کل نفوس کشور دروغ است و آنها به هیچ وجهه از 30 تا 31 درصد نفوس کشور بالا نخواهد بود، آن وقت حسایت ها در برابر هزاره ها که نفوس شان بالای 25 درصد نفوس کل کشور است ، کم خواهد شد. من مواد خام این تحقیق را در ترکیب نفوس کشور در مجله سراج شماره هفت با استفاده از خیلی منابع قدیم و جدید برای تان مهیا کرده ام شما آنرا با استفاده از اسناد موجود کامل کنید. نگارنده ترکیب نزدیک به واقعیت نفوس کشور را اینگونه از منابع مختلف جمع آوری، تجزیه و تحویل و نتیجه گیری کرده بودم :

افغانها( پشتوزبانها) با تیره های ارتباطی خود 31در فیصد
هزاره ها(شیعه وسنی) با تیره های ارتباطی 27فیصد
تاجیک ها(فارسی وانها) با تیره های ار تباطی 20 فیصد
ترک زبانان(ازبک و ترکمن) با تیره های ارتباطی 20 فیصد
ساییر تیره ها که به هیچ یک از این چهار قوم بزرگ ارتباط ندارند 2فیصد.

در پایان هم تذکر داده بودیم هر کس آماری واقیعی را در اختیار دارد مارا به محاکمه بکشد . ولی هیچ کس جز آقای حکمتیار عکس العمل نشان نداد، ایشان این طرح را قومگرایانه خوانده مدعی شد که حتی در ولایت غزنی 80فیصد افغان(پشون) است و در ولایات دیگر هم ادعای بلند بالای داشت.دنیا هم دیدند که در انتخابات اخیر از این ولایت 80 فیصد پشتونی آقای حکمتیار یک افغان( پشتون) رای نیاورد. اینکه می گویندافغان ها( پشتونها) در آن ولایت شرکت نکردند دروغ است واقعیت این است در غزنی هزاره ها 80 در صد است نه افغان ها ولی سرشماری نشدن وسر شماری نکردن به برتری جویان این فرصت را داده که ذهن دنیا را به دروغ پر کنند.وقتی آمار نفوس افغانستان را بیرون دادیم، دوستم دین محمد جاوید گفت : حاجی اگر بدست دشمنان بیافتی با تو چه خواهند نمود، گفتم از دشمنان هیچ ترسی ندارم ولی از دوستان می ترسم. وقتی یکی از بزرگان از افغانستان به ایران برگشته بود، طبق معمول تعدادی از فرهنگیان مقیم قم به دیدن او رفتیم. او از موفقتیت هزاره ها در بامیان می گفت و از آقای مسعود یاد می کرد که برایش گفته ، شما هزاره ها برای مردم خود خوب خدمت کردید! ولی ما برای تاجیک ها هیچ کاری نکردیم. این بزرگوار که زبان رسا هم دارد چنان تصویری از بامیان و پنجشیر ارایه داد که بامیان بهشت و پنجشیر جهنم در انظار جلوه کرد. بعد هم آمد روی نفوس کشور، با صراحت گفت: تعدادی مدعی اند که ما 27 درصد هستیم ، ما ده درصد هم باشیم خدا را شکر کنیم. همه طرف من نگاه کردند، ولی چیزی نگفتم ، او ادامه داد که در هزاره جات یک خانه اینجا، یک خانه آنجا ولی تو بیا در جنوب که چقدر نفوس دارد، گفت و گفت تا اینکه برای کاری پایین رفت. یکی از من پرسید، چه می گویی حاجی؟ گفتم ، هیچ ما را همین خود بزرگ بینی ها در برابر تاجیک ها و کوچک شمردن و حقارت در برابر افغان تباه کرده است! وقتی از خانه آن بزرگوار بیرون شدیم ، هر کسی چیزی می گفت ، ولی من به یکی گفتم چرا بزرگان ما از این ترس دارد که نفوس هزاره ها را زیاد بگویند؟ در مورد مقایسه بامیان و پنجشر هم خود عزیزان بیشتر از من می دانند، که در یک وقت بسیاری پست ها را گرفته بودند و تعداد زیاد تحصیل کرده و افراد برجسته مسعود تحویل جامعه خود داده که بحث دیگری است.

بهر حال، شما عزیزان بروید در وزارت پلان ، متاسفانه چند دوره این وزارت بدست شما افتاد ، ولی از عدم درک موضوع هیچ کس چند کهنه سند را بیرون نیاورد.اسناد را بررسی کنید، از بابه مزاری تقلید کنید او به عزیزان خارج رفته توصیه می کرد که در کتابخانه های لندن دنبال سند بگردد و گفته بود هر وقت انگلیس سند 30 سال گذشته را فاش کرد ببنید در باره مردم ما چه گفته است. یک وقت داکتر ولایتی وزیر خارجه ایران را راضی کرده بود که در آرشیوِی وزرارت خارجه ایران دنبال اسناد و مدارک مربوط به کشور و مردم خود بگردیم . ما زمیه کار را فراهم کردیم ولی تعدادی مانع این کار شدند و طرح بابه ناکام شد.شما با مدرک باید جهان راقانع سازید که حضورشما در دانشگاه ها حق شما ست نه غصب حق افغان ها، به اصطلاح روشنفکران افغان(پشتون) در نامه ای به رییس جمهور امریکا وصدراعظم انگلیس و دیگر مقامات غربی اولا ادعا دارند که افغانها در اکثریت اند، بعد از اینکه تمام پست های دولتی و دانشگاه ها بدست اقلیت ها افتاده، افغانها(پشتونها) ناراض شده و دست به سلاح برده اند. اینها اینگونه عمل طالبان خود را توجیه می کنند، ما چه ، فقط بلوف می زنیم و مردم را مغرورمی سازیم. ایجاد غرور ضروری است ، ولی باید ابزار استفاده از غرور هم مهیا شود. غرور بی جا آدم را کور می سازد، چنانچه در قبل در باره بامیان و پنجشیر یاد شد، نمی خواهم شما ها را دل سرد سازم ، ولی جوانان شما مردم نسبت به جوانان دیگران در غرب ، دنبال تحصیل علم نیستند،بیشتر به کار های روزمره گرفتارند، شما این را نیز در نظر داشته باشید. همه مردم را نگاه کنید نه چند دانشجو در کابل را ، اما نظر غرب در باره مردم ما همان القاۀات 250 ساله است ، فرقی نکرده ، اگرکدام غربی به حرف یکی از شماها گوش داد، سر تکان داد، این نشانه تغییر دیدگاه آنها نیست، غربی ها بر خلاف ما شرقی ها که بیشتر عاشق حرف خود هستیم، مردم حرف شنو هستند، ولی کار را از دل خود می کنند، مثل ما ها به حرف تغییر موضع نمی دهند، این را باید درک کرد.دنیا هنوز از همان زاویه ای که طرزی ها، عبدالحی هاو پشتوتولنه و انجمن تاریخ ترسیم کرده به قضایای افغانستان نگاه می کنند. کاکر ها، تره کی ها و خلیل زاد ها و نبی مصداقها و یونها و… اند که دنیارا خط می دهند.

ما تجربه ایران را داریم که چگونه چوب طرفداری ایران را خوردیم ، در حالیکه ما در بازی سیاست منطقه هرگز طرف مورد نظر نبودیم ، شما نگاه کنید چگونه رزاق مامون با اینکه شورای نظار بالا ترین امکانات ایران را در اختیار داشت و ایران آقای مسعود را بیشتر از بالا ترین مقامات ایرانی نزدیک به مقام امام خمینی برای مردم ایران مطرح کرد، در وصف او فیلم ها ساختند اگر بین احمدی نژاد و مسعود سالهای دهه هفتاد در ایران نظر سنجی می شد ، شاید مردم ایران به مسعود رای می دادند. 90 درصد مردم ایران مسعود و ربانی را شیعه فکر می کردند، چراکه صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران همیشه ربانی و مسعود را در حال رکوع و سجود نشان می دهد نه قعود که نشان دهد سنی اند ودست بسته نماز می خوانند. به حدی تبلیغ از مسعود در ایران رونق گرفته بود که رییس بنیاد شهید که یک ایرانی – عراقی بود ، عرق شیعی اش گل کرد ، خواست بنیاد شهید برای بابه مزاری هم مثل مسعود، فیلم بسازد.

به چند نفر وظیفه داده شد که این طرح را اجراکنند، با ما هاهم تماس گرفته شد، آقای رحمانی به نیابت از آقای جویا رییس بنیاد بابه مزاری بیش از 50نوار ویدیویی ، کتاب ها و جزوات را در اختیار آنها قرار داد، سنار یوی فیلم تهیه شد، قرار شد برای ذهینیت سازی فیلم، یک میز گردی داشته باشیم تا بابه مزاری را به مردم ایران معرفی کنیم بعد فیلم بخش شود. ما رفتیم تهران و با تعداد دوستان – نام نمی برم شاید راضی نباشند که روزی با ایرانی ها حرف زده اند، چون حالا همه تلاش دارند تا خود را از ایران دور نگه دارند تا به امریکا نزدیک شوند، ولی این امریکایی ها پوست ما را در دباغخانه هم به اثر تلاش لابی ها می شناسند، بی خود تلاش می کنیم- برنامه ظبط شد وقرار شد که روز سالگرد شهادت بابه مزاری از شبکه سراسری ایران پخش شود. من در مسیر راه تهران – قم به فیلم نامه نویس ایرانی گفتم کار کردن در باره مزاری هزینه سنگینی در پی دارد، این را می دانی ؟ گفت: بلی ولی خود رییس بنیاد شهید اجازه داده ، گمان کنم نظر مقام معظم رهبری است که از مزاری تجلیل شود، گفتم باور نمی کنم ولی اگر اینطور باشد خوشحالم. ما هم به دوستان گفتیم که روز سالگرد تلویزیون را نگاه کنند، اما بر خلاف انتظار به جای گزارش مراسم سالگرد بابه مزاری، در همان روز سالگرد، یک سخنرانی آقای محسنی که قبلا ادعا کرده بود که در قانون اساسی افغانستان مذهب شیعه را او رسمی ساخته ، پخش شد. آنروز بسیار گریستم و در همان لحظه یک خانم از سویدن زنگ زد که از رادیوی فارسی زبان سویدن قصد دارد با من به عنوان یکی از یاران بابه مزاری صحبت کند. دلم پر بود، گفتم روز سالگرد شهادت مردی است که بعد از کشته شدن او، مسعود که در کنارش چند نفر شیعه هم بود با یک خبرنگار با غرور صحبت می کرد که، مزاری مزدور ایران بود می خواست غرب کابل را جنوب لبنان بسازد، با مرگ او طرح ایران خنثی شد. تا این حرف را زدم خانم خبرنگار دعوا را شروع کرد که ما تاجیک ها به مزاری احترام می گذاریم چرا شما به قهرمان ملی احترام ندارید، من اگر این مصاحبه را نشر کنم کل تاجیک ها از من ناراحت می شوند، شما راضی هستید که یک خواهر شما نان و شغل خود را به خاطر شما از دست دهد. گفتم خواهر اولا من به سوراغ شما نیامدم که با من مصاحبه کنید من اصلا اهل مصاحبه نیستم. ثانیا شما بد روزی به سراغ من آمدی من همین لحظه صحبت یکی از مخالفان بابه مزاری را از رسانه ای گوش می کردم که مسعود مدعی بود مزاری وابسته این کشور است. وقتی تو از تاجیک ها ترس داری که بخاطر این مصاحبه نان خود را از دست بدهی! به من هم حق بدهی که سالها برای این مردم نوشته ام ، چگونه بتوانم برای شان از واقعیت نگویم.

خلاصه هر دو خوب دعوا کردیم و بعد هم با عصاب نا آرام من دو تا خاطره را نقل کردم و گفتم اگر صلاح نمی داند، پخش نکند، گفت این قسمت را پخش می کنم. که البته آن خاطره ها را پخش کرد وتا هنوز هم در آرشیوی آن رادیو است منتهی به نام سید بصیراحمد دولت آبادی، ایشان قبلا با سید ابوطالب مظفری مصاحبه داشته و شاید تلفن مرا نیز از او گرفته بود وگمان کرده است که من هم سیدم. در گوگیل می توانید این خاطره را پیدا کنید، هدف این است که امروز رزاق مامون آمده به چشم کسانی که از واقعیت خبر ندارند، خاک می پاشد تا حقیقت را درک نکنند. من با نظر مامون که می گوید، مسعود گزینه ایرانی ها نبود تا حدودی موافقم ، گزینه ایرانی ها و همه افغانها(پشتونها) هستند ، ولی چند قلم کمک ایران حتی قبل از خروج روسها به مسعود شاید بالاتر از کل کمک های باشد که در طول سه دهه ایران به هزاره ها وشیعیان کرده است. حالا تعدادی از تاجیک ها ، تلاش دارند تا خود را ایران دور ساخته به غرب نزدیک کنند، مربوط خود شان است ، ولی گزینه غرب و منطقه تغییر نکرده و به این زودی هم تغییر نخواهد کرد. ولی باید تلاش کرد تا دنیا در عمل انجام شده قرار گیرد، برای غرب شخص مهم نیست، منافع مهم است ورنه از صدام حسین ، حسن مبارک ، زین العابدین وغیره تا آخر حمایت می شد که نشد. حالا هم حمایت غرب و منطقه از افغانها( پشتونها) ابدی نیست مشروط بر اینکه دیگران هم همان لابی های قدرتمند را در ادارات دولتی جهان جا دهند.خوب مثل اینکه از اصل موضوع دور شدیم، هدف ما نشان دادن این مطلب است که راه مزاری شدن را پیدا کنیم ، چون خود اودیگر برنمی گردد و جامعه به مزاری ها نیاز دارد. به دو نمونه داخلی اشاره کردم یک نمونه خارجی را نیز بیان می کنم. اما قبلا باید یاد آورشوم که آن فیلم بنیاد شهید هر گز ساخته نشد، بعدا شنیده شد که آن فیلمنامه نویس بدبخت به جرم اینکه قسط خانه خود را نداده یا اجاره خانه خود را سر وقت نداده زندانی شد ،ولی اینقدر مردانگی کرده بود که اسناد و مدارک امانتی را قبل از زندانی شدن به کسی سپرده بود که به بنیاد رهبر شهید برگرداند. این هم یک سند از حمایت ایران از هزاره ها که رزاق مامون و امثال شان می خواهند هزاره ها را به ایران وابسته نشان دهند، من هرگز منکر کمک ایران به هزاره نیستم ،ولی کمک ایران به هزاره ها کمترین کمک های این کشور به گروههای افغانستان بود، چراکه به دیگران دلار و به هزاره ها ریال و افغانی داده می شد. خدا کند کدام مرد روزی اسناد این کمک ها را فاش کند . از مطلب اصلی خیلی دور می شویم ورنه در این که ایرانی ها برای تاجیک ها بخصوص زمانی که چنگیز پهلوان موقعیت داشت ، دهان کیسه را باز کرده بود که شرح آن حیرت آور است.

درسطح منطقه و جهان:

در اینکه ، در انقلاب ایران بابه مزاری نقشی داشت از دید هیچ منصفی مخفی نیست ، اینکه هرگز اعتراف نشد عوامل گوناگونی داشت که جای بحثش اینجا نیست. جدا از این قضیه ایران ، بابه مزاری با تمام سران نهضت های اسلامی در ارتباط بود و بسیاری آنها را از نزدیک می شناخت و یک بار با تعدادی از آنها طرح نهضت جهانی اسلام را روی دست گرفت ودر این باره خیلی کارشد، دفتری گرفته شد،ما مقدار کتاب در زمینه های مختلف تهیه کرده، فضا را برای مطالعه روی نهضت های جهانی آماده کردیم که یک تحول سیاسی کل برنامه ها را به هم زد و بابه هم در سال 1365 ایران را ترک نمود. خود شاهد بودم که در تربت جام چند نفر واسطه شدند که بابه را با تعدادی آشتی دهد تا ایران را ترک نکند ،اما بابه تصمیم خود را گرفته بود و به حرف کسی هم گوش نکرد و ایران را با همه خطرات راه ترک نمود که قضه کمین خوردن شان را همه در یاداشت های همسفران شاید خوانده باشید.پس از رفتن بابه در ایران تحولات بزرگی رخ داد و با رفتن امام ، ایران آهسته و آرام شعار های جهانشمولی خود را پس گرفته، ایران برای اسلام را به اسلامی برای ایران رونق داد. این رویکرد نهضت های اسلامی دل خوش کرده به ایران را نا امید ساخته ، هر کدام به نحوی از ایران بیرون شدند و در خود ایران هم از آیت الله منتظری گرفته تا دیگر جهان اندیشان یکی پس از دیگری از صحنه حذف شدند. رویکرد ایران از این به بعد نه کمک به نهضت ها که مهار آنها بود، برای گروه های شیعی افغانستان ایتلاف هشتگانه ساخته شد همانطوریکه پاکستان از گروه های سنی ایتلاف هفتگانه ساخته بود.ایتلاف هشتگانه طبق اساسنامه خود هیچ کاری را بدون اجازه نماینده ولایت فقیه انجام داده نمی توانست و این یک توهین آشکار به شعور سیاسی مردم افغانستان بود. ما به شوخی به اعضای شورا ی ایتلاف می گفتیم اگر شب بدون اجازه نماینده ولایت فقیه در خانه کدام شوخی کردید چه خواهد شد، حرام است یا حلال؟ که دوستان نا راحت می شدند. وقتی کتاب شورای ایتلاف را همراه با دانش ، سید عالمی بلخی، سید محمدعلی صادقی، سید احسانی رییس یکولنگی، شیخ السفرا آقای اخلاقی ، احمدعلی علیزاده جاغوری تحت نظر نمایده ولی فقیه در امور افغانستان نوشتیم، خیلی از دوستان به من طعنه زدند که مثل دیگران برای نان مزدور شده ام ، شاید راست می گفتند من آنروز به نان احتیاج داشتم ، ولی هرگز از هدفم نگذشتم برخلاف نظر دیگران ، همان ماده های زننده اساسنامه شورای ایتلاف را به تقلید از فن تاریخ نگاری مرحوم کتاب ، در کتاب خود شورای ایتلاف جا دادم که اگر دوستان حوصله تحقیق و کنجکاوی داشته باشند ، درک خواهند نمود که در آن کتاب واقعیتهای زیادی بر خلاف نام آن درج شده که هرگز مورد توجه قرار نگرفت.

بهرحال، بابه مزاری با شناخت از شورای ایتلاف و ضرورت وحدت مردم هزاره و شیعه ، در آن شرایط حساس که گروه های پیشاور نشین مردم ما را نا دیده گرفته بود،دست به اقدام تاریخی زد و حزب وحدت را بر خلاف نظر ایرانی های طرفدار شورای ایتلاف، در بامیان باستان بنیان نهاد. این اقدام از نظر ایرانی ها که بابه مزاری را یکی از طرفداران سرسخت ولایت فقیه تلقی می کردند، سخت ناراحت کننده بود و درپی تلافی برآمدند . شورای ایتلاف در آن شرایط به اوج اقتدار خود رسیده بود واستاد خلیلی رییس شورای ایتلاف خوب درخشیده و بین مقامات پاکستانی و ایرانی جایگاه خاصی پیدا کرده بود، بامیان هر نماینده وحدت را که در تهران می فرستاد تا پیام وحدت را به گوش اعضای شورای ایتلاف برساند، نمایندگان با گرفتن سفرخرجی از نماینده ولی فقیه ، در جو ایتلاف گم می شدند واین کار برای وحدت خواهان سخت عذاب دهنده شده بود. آقای ابراهیمی برای اینکه وحدت رونق نگیرد دست به اقدام خطرناکی زد که تعدادی را سخت تکان داد. از جمله اینکه شورای علمای شیعیان افغانستان رامرکب از کل اعضای درجه اول و دوم احزاب ، مخالفان احزاب و بی طرفها که ظاهرا تعداد شان نزدیک به چهار صد نفر می رسید، تشکیل داد و برای هرکدام ماهیانه چهار هزار تومان شهریه در نظر گرفت. شهریه معمولی حوزه هم در آن شرایط تقریبا همین مقدار واز برخی بیشتر و از برخی کمتر بود.این اقدام مرا که در آن شرایط پشت یک رسانه قرار داشتم و مخالف شورای ایتلاف بودم و هیچگاه از نیش زدن در نوشته ها علیه این شورا، ابا ندشتم که حتی تلفنی یک بار با استاد خلیلی روی موضوع ایتلاف دعوا هم کرده بودیم ، برآن داشت که به حد توان علیه طرح ابراهیمی عکس العمل نشان دهیم. سوژه ما در آن شرایط دو چیز بود یا در باره قیام 29 حوت بلخی سیمینار بگیریم یا از وفات سید جمال الدین تجلیل کنیم و به بهانه ای این تجمعات از وحدت حمایت کنیم.

با این ذهنیت به قم رفتیم، راننده حبل الله در آن وقت آقای حاجی علی میرزایی بود که همه کاره حبل الله در بیرون معرفی شده بود و خود آدم فعالی بود، ولی دفاع از او برای ما هزینه های سنگینی هم داشت که لازم نیست اشاره شود، چرا که تعدادی از او خوششان نمی آمد ، ولی در جمع بابه قضیه خوش آمدن و نیامدن چندان نقش نداشت. در قم ابتدا به سراغ جویا رفتم چون او فکرش بیش از دیگران جرقه می زند ، ولی هرگز خود عمل نمی کند، ماهم به همان جرقه فکری او نیاز داشتیم ، او هم از طرح سیمنار حمایت کرد ولی برای اجرای آن باید دانش را که درآن شرایط مسول دفتر نصر در قم بود باید باخود همراه می کردیم.هر دوبه خانه دانش رفتیم ، گپ از گپ پیدا می شود و هر کدام طرح های ارایه دادیم ، ولی به نتیجه نرسیدیم قرار شد به دفتر رفته موحد بلخی را نیز در جریان قرار دهیم. هرچند موحد از دانش و دانش از موحد خوش شان نمی آمد ، ولی من در آن شرایط بین خیلی ها پلی ارتباطی بودم و خودم بی نقش.هر ساله در ایام محرم مثل یک باریگارد در رکاب موحد اورا به مشهد برده در کتابخانه قاییم آل محمد با کتابخانه زید شهید حرکت اسلامی رقابت می کردیم. هنوز مساله سید وهزاره لا اقل در جمع ما رونق نگرفته بود، هرچند که تعدادی هزاره ها از این کار من راضی نبودند. ولی موحد در آن شرایط تاج سر ما بود و سخنگوی حبل الله ،من مجبور بودم در دیدار با مقامات ایرانی یا موحد ویا حاکم زاده را ببرم ، خود مرا با این قیافه و قواره کسی به دفتر راه نمی داد.یک بار با حداد عادل و یک بار هم در اداره ارشاد اتفاقی افتاد که مجبور شدم که بگویم مرا بصیراحمد فرستاده نه اینکه من بصیراحمد باشم که داستانش جالب است و من همه را در شناسنامه حبل الله نوشته ام. با این همه ارادت و از خود بالا نشاندن و رفاقت زمانی فرا رسید که بعد از شکست حزب وحدت من یک مقاله در سراج در باره ایتلاف های شکننده در جامعه هزاره و شیعه نوشتم ، این دوست دیرینه ام همراه با دوستان دیگر فرهنگی ، چنان عوام الناس را علیه من برانگیخت که تلفن های تهدید آمیز آنها خانواده ام را که هیچ نقشی در بازی نداشت ، ناراحت ساختند و خیلی نخوانده مرا مرتد شمردند. جوادی غزنوی که از قبل حکم کفریت را صادر کرده بود ، بار دیگر شروع به فتوا جمع آوری کرد و در فجر امید اقدامات زیادی انجام داد که من از او هیچ گیله و شکایتی ندارم. ولی در همان شرایط به موحدبلخی، سید محمد علی صادقی مدیر مسول نشریه نجات عالمی بلخی و سید سجادی مدیر مسول فجر امید حرکت محسنی به شوخی و راستی گفتم که چرا مقاله را خود تان نقد نمی زنید که عوام را به جان من انداخته اید، که همه با خنده و سکوت گذشتند ، ولی چندی قبل ناخواسته شکایت موحد بلخی را در مصاحبه داکتر سید عسکر موسوی با نشریه آفتاب خواندم و بر بی نمکی دستم افسوس خوردم. از همه انتظار شکایت داشتم ولی از موحد نه.

خوب ، آنروز گرم قم و به دفتر بی کولر نصر جمع شدیم و قرار شد که حاجی علی در جلسه نباشد، چهار نفره (دانش، موحد، جویا و بنده) باهم ساعت ها بحث کردیم و سرانجام آقای دانش پیشنهاد داد که بیاییم از نصر استعفا دهیم ، ماهم با این پیشنهاد موافقت کردیم که دیگر گروه ها از جمله باید پاسداران جهاد را که چشم و چراغ ایرانی ها اند، وادار سازیم که از گروه خود استعفاده داده به وحدت بگرایند.یک متن را آقای دانش تهیه کرد با کمی دستکاری تایید شد. قرار شد که فردا تعداد بیشتری از نصری های درجه دوم جمع شوند کادر مرکزی که در بست در اختیار ابراهیمی قرار داشت، هرچند درجه دومی ها نیز بی بهره از خوان ابراهیمی نبودند ولی از بالا دست ها هم کسی راضی نبود. فردا در کل 15 نفر نصری جمع شدیم که 14 روحانی و یک غیرروحانیّ (بنده)بود، جلسه طبق معمول جلسات آخوندی به بحث های حاشیه ای کشیده شد ، ولی سرانجام همه توافق کردند که همان اطلاعیه را امضا کنند.در آنجا قسم و قرآن شد که کسی اسامی افراد را فاش نکند. من اعلامیه را باخود به تهران بردم ویک نسخه هم نزد دانش بود، حتی حاجی علی هم از محتوای اعلامیه و افراد جمع شده خبر نداشت. بعد که اعلامیه تکثیر و پخش شد، آقای ناطقی با زرنگی خاصی به شوخی و مزاح از زبان برخی از شیخ ها فهمیده بود که چه کسانی دست اندر کار بوده و حاجی علی هم با او همدست شده، تعدادی را تحت فشار قرار دادند، کسانی که از قضیه ناطقی و حاجی علی درست اطلاع نداشتند، گمان کردند که همان یک غیر روحانی به قسم و قرآن پابند نبوده ، قضیه را لو داده است ! اینها مرا در قم برای محاکمه و باز خواست طلب کردند، رفتم در دفتر که تعدادی طرف من بد بد نگاه می کنند، آقای ناطقی یک بغه خوابیده خطاب به همه می گوید که آقای خلیلی از اصفهان بیاید، اینهایی که سازمان را خراب کرده محاکمه کند، ما اسامی آنها را داریم.

بسیار ناراحت شدم چون همه فکر می کردند من قضیه را لو داده ام، خطاب به ناطقی گفتم شما مردانه بگویید که به شما اسامی را گفته؟ او خندید که خوب ما خبر شدیم . گفتم آقای ناطقی دوستان فکر می کنند که اسامی را من فاش کرده ام، حاجی علی حاضر است بگوید من یک کلمه در این مورد با او گفته ام ، همه ساکت ماندند، هیچ کس حرفی نداشت، می دانستیم ناطقی از زبان که حرف کشیده ،ولی به او چیزی نگفتم .خطاب به ناطقی همان حرفی را که در مکه برایم گفته بود، گفتم. در مراسم حج سال 1364در مکه شبی که فردای آن قرار بود تظاهرات صورت گیرد، بچه های وزارت ارشاد ایران پاسداران جهاد و جبهه متحد را جمع کرده دستور دادند که فردا پلا کارت های نصر را پاره کنند، من از این قضیه خبر شدم در آن نیم شب راه دور را طی کرده نزد ناطقی و حسینی رفتم که آنها یک گروه پانزده نفره به شکل دیگری جدا از دیگران بودند. سیدحسینی خواب بود ولی ناطقی مثل همان روز یک بغه و بی اعتنا به حرفهایم گوش داد ومن پیشنهاد دادم که تا ما نرسیده ایم شما پلا کارتها را بالا نکنید که دیگران پاره می کند. طرح ما این این بود یک حلقه تشکیل بدهیم و از نفوذ خرابکاران جلوگیری کنیم. ناطقی با تمسخر به من گفت : تا کنون مادر بچه ای نزاییده که آرم نصر را پاره کند! بسیار ناراحت شدم بدون خداحافظی آنجارا ترک کردم ، ولی فردا قبل از اینکه برسم ، تمام پلاکارتها پاره شده بود و سید مصباح مزاری فریاد زده بود که این پلاکارتها از منافقین طرفدار دولت روسی کابل است و ایرانی ها هم ثواب گفته همه را پاره کردند یک نیمه پاره که به عربی مرگ بر روسیه و امریکا و اسرایل بود بدست حاجی سبحانی مانده بود، اوآنرا بلند گرفته بود، دست کسی نمی رسید ، ایرانی های فریب خورده عذر می کردند که حاجی ما اشتباه کردیم حالا بد است این نیمه پاره را پایین کن ، سبحانی هم لج کرده بود و عصابی . به ناطقی گفتم مادر زاییده کسانی را که آرم نصر را پاره کند یا نه ؟ واین موضوع رابطه ما را باهم زد و بابه هم از ناطقی و واعظی و دیگران بسیار ناراحت شده بود که بحث دیگری است. ولی آنروز در دفتر نصر من بودم که به ناطقی گفتم مادر کسی را نزاده که اعضای نصر را محاکمه کند، چون در این سازمان نه آمدن کسی روی کدام برنامه بود ونه هم رفتن آن. حرف من در آن روز بسیار تند بود، راستش در آن وقت به پشتیبانی وحمایت بابه، نه از ایرانی ها می ترسیدم و نه هم از دیگران ، برخلاف اینکه بعد از شهادت بابه ، حتی ازیک موش هم ترسیده ،مخفی شدم. اگر هم نیمه جان بیرون شدم از همان مخفی شدن ها بود، چراکه بصیراحمد هم با مرگ بابه ، مرد و دیگر کسی به اندزه یک کلوخ هم به او اهمیت نمی داد.

بهرحال، اقدام تاریخی نصری ها و به دنبال آن پاسداری ها و جبهه متحدی ها تنگ شورای ایتلاف را با وجود تلاشهای ایرانی های مخالف وحدت سست کرد، البته ایرانی های طرفدار وحدت هم کم نبودند ،ولی ابراهیمی گلوی همه را می فشارد. تا اینکه ،خود بابه مزاری به حیث سر پرست هیآت وحدت به ایران آمد و کل کوزه وکاسه آی شورای ایتلاف را باتمامی مقاومت و مخالفت آقای ابراهیمی نمایده ولی فقیه در امور افغانستان به هم ریخت. بابه که می دانست ابراهیمی از وحدت زخم عمیق در قلب دارد و هر لحظه در پی انتقام است از آقای خامنه ای خواست که او را از این مقام برکنار و جایش را به یکی از علمای افغانستان بدهد. ولی درخواست پذیرفته نشد، تعدادی گفتند تنها گره کار بدست آقای رفسنجانی باز می شود، ولی بابه مزاری با رفسنجانی رابطه حسنه نداشت و اورا فرد تحمیل شده بر عهده انقلاب ایران می دانست ، لذا هیچگاه در دوران انقلاف با او ارتباط نگرفت ، اما بخاطر برکناری ابراهیمی حتی به اجبار و کراهت با او هم در تماس شد، از طریق او هم نتوانست ابراهیمی را برکنار سازد.از اینرو ، بابه مزاری برای یک سره کردن کار جامعه تشیع افغانستان تصمیم خطرسازی را روی دست گرفت. او دریافته بود که زمان مرجعیت قوی گذشته و مرجعیت هم سیاسی شده است و از سوی دیگر این مرجعیت خارجی همیشه سوژه دست مخالفان داده تا هزاره هارا به عنوان وابستگان ایران قتل عام کنند.

بابه می خواست تا با این کار خود هم ایرانی ها را در یک عمل انجام شده قرار دهد و پاسخ دهن کجی شان به درخواست معقول را، با اقدام معقول داده باشد و هم زبان فرصت طلبان دشمنان شیعه را در کشور بسته باشد. در آن شرایط چند نفر از افغانستانی ها در ظاهر نسبت به دیگران چانس بیشتری برای در یافت این مقام مذهبی داشتند، آیت الله محسنی، آیت الله فیاض، آیت الله فاضل و آیت الله محقق کابلی. با محسنی و فاضل که مشکل فکری داشت ، بین دو نفر بعدی بابه مزاری بیشتر نظرش به مرجعیت آیت الله فیاض بود، وقتی با ایشان تماس گرفته شد نظر به ملاحظاتی که ایشان با خانواده آیت الله خویی داشتند، جرات نکردند وارد صحنه شوند واز این بابت بابه مزاری بسیار تاسف می خوردکه هزاره ها هنوز به خود ارادیت نرسیده اند، بعد روی مرجعیت آیت الله کابلی به عنوان یک ضرورت پا فشاری شد تا این کار به ثمر رسید.ایرانی ها هم بخاطر این طرح وبیرون بردن مرجعیت شیعیان افغانستان از ایران آن هم با یک مرجع هزاره، هرگز بابه مزاری را نبخشیدند، چون می دانستند که غیر از مزاری هیچ کس توان و جرات این کار را نداشت، بیش از این در مورد نمی پیچم.
ولی یک خاطره را نقل می کنم که شاید برای خوانندگان مفید باشد که برخورد بابه با سران نهضت ها را با برخورد دیگران مقایسه کنند. در بهار سال 1369 روزی به دیدار سیدعباس موسوی رهبر حزب الله لبنان که به تهران آمده بود، رفتیم. راننده حاجی علی میرزایی، محافظ باریگارد سید هادی بهسودی که یک جوان تنومند بود، ترجمان هم حاجی فلاح بود.صحبت های زیادی صورت گرفت ،ولی مشخصا بابه مزاری به موسوی طرح داد که باید کل شیعیان لبنان یکی شوند. موسوی گفت نمی شود آنجا سوریه دست دارد، غرب نفوذ دارد، عربستان است و خیلی از کشور ها دخالت دارند، تعدادی هم چپ هستند ،نمی شود همه را یکجا جمع کرد. بابه مزاری گفت ماهم مثل شما ها فکر می کردیم و همین مشکلات را داشتیم ،ولی وقتی اقدام کردیم کل گروه های شیعه را یکجا جمع کردیم. این برای رهبر حزب الله بسیار عجیب بود ،اما روزگار چگونه رقم خورد که حزب الله ضعیف ونا امید به جایی برسد که نه تنها در لبنان دولت تشکیل دهد که در منطقه تاثیر گذار باشد، ولی حزب وحدت قوی و نیرومند نتواند دو سه وزیر را در کابینه جا دهد.آنروز بابه مزاری بسیار با غرور صحبت می کرد وامید وار بود ، ولی رهبر حزب الله بسیار پریشان و نا امید.عکس های از آن دیدار گرفته شد، اما در وقت چاپ مسول محترم وقت حبل الله بخاطر اینکه عکس من کنار بابه نیاید حاجی فلاح و حاج علی را نیز حذف کرده بود.

جا انداختن حزب وحدت به جای شورای ایتلاف با آن همه وابستگی برخی افراد و مخالفت آقای ابراهیمی کار آسانی نبود ، سری ترین جلسات وحدت را ایرانی ها با خبر می شدند. روزی بابه ناراحت بود که امروز جلسه کردیم و قسم و قرآن کردیم که کسی به ایرانی ها گزارش ندهد، ولی من به دفتر نرسیده در مسیر راه با یکی تماس گرفتم و کار داشتم برایم گفت امروز قسم و قرآن کردید که کسی به ما چیزی نگوید بعد کل قضایا را برایم تعریف کرد که شما چه گفتید ، فلانی چه نظر داشت. خلاصه بابه بسیار ناراحت بود که با این افراد چه کارکند با آنهم هرگز نا امید نشد و سرانجام با تمام سختی ها و مشکیلات ، شورای ایتلاف را از سر راه برداشت ، دفاتر وحدت را در تمام شهر های ایران که قبلا دفاتر احزاب بود فعال ساخت. روزی آقای عیسی غرجستانی برایم گفت که به بابه مزاری بگویم که با انتخاب سید مرتضوی به ریاست حزب وحدت اشتباه بزرگی را مرتکیب شده ، من هم این پیام را رساندم بابه گفت ، من هم روی سید مرتضوی هیچ اعتمادی ندارم ،ولی خیلی ها را فقط او است که جواب می دهد و دیگران جرات او را ندارند! پس از تقسیمات مقامات حزبی و سر وسامان گرفتن دفاتر وحدت ، بابه خود از طرف ایرانی ها بایکوت شد و همان های که شب و روز دنبال بابه می دویدند با دریافت پست و مقام ، دیگر به بابه نیاز نداشتند و طرف شان ایرانی ها شده بود، حتی نامه تردد خودش و سید علی را شورای افاغنه تمدید نکردند. مدتی خانه نشین شده بود ، ولی با آن هم طرح خریداری فرستنده رادیویی برای بامیان را از آلمان در نظر داشت. ما که می دانستیم تا تهران رفته نمی تواند چگونه رادیو را انتقال می دهد، می خندید و به ما می گفت : نباید زود تسلیم شرایط شوید.

آخر هم با تمام سختی ها و کمین خوردنها و تلف شدن کل امکانات فرهنگی ، خود را به بامیان رسانید و حزب وحدت را رونق داد که همگام با دیگران زمینه ساز تشکیل جنش ملی و سرانجام به سقوط رژیم کابل منجر شد. هدف از این نوشته این بود که نشان داده شود ، مزاری را تاریخ نساخت که او خود تاریخ ساخت. مثل دیگران نبود که اتفاقی یک شبه نام و عنوان یافته باشد اواز بین آن همه نیزار ها راه به سوی رهبریت یک جامعه سرخورده باز کرد.صحبت ها و موضع گیری اش را در سه سال مقاومت غرب کابل ، دیگر عزیزان بیشتر از من می دانند. ولی یک نکته هر گز از ذهنم پاک نشد که روزی ، یکی از همان 15 نفر نصری که از نصر استعفا داده بودیم، یخنم را گرفت و با طعنه گفت :

به دستور مزاری…سازمان را در کجای تان زدید و استاد خلیلی را منزوی کردید! به مزاری بگو دست از این … های خود دست بردارد و استاد خلیلی را دوباره مطرح کند.

خلاصه فحش های ناروا به بابه داد. گفتم تهمت نزن روح بابه هم از آن طرح خبر نداشت ما خود ما طراح آن بودیم و این تهمت تو نا بجا ست ، گذشته از آن خودت امضا کردی ، کسی به زور سر تو امضا نکرد. بعد از شهادت بابه این آدم یکی از سخنرانان بسیاری از محافل مهاجرین بود، خوب هم سخنرانی می کند و از بابه هم بسیار به نیکی یاد می کند، ولی آنروز دل مرا به درد آورد که تا هنوز آن خاطره را از یاد نبرده ام و این راز را به کسی نگفتم تا آن شخص موقعیت خود را از دست ندهد.

در پایان یک بار دیگر به عزیزان توصیه می کنم که در نوشته های خود، هیچگاه از حدسیات استفاده نکنید ،همیشه با سند و مدرک بنوسید و روی شایعات آبرو وحیثیت آدمها را نبرید، درست است رسانه های کنونی ترس، حیا و شرم را از بین برده ، ایمان هم که از قبل جای خود را به چیز های دیگر داده ، ولی وجدان را از یاد نبریم .وقتی از ایران بیرون می شدم، سید ابوطالب مظفری از من پرسیده بود که روشنفکر افغانستان در شرایط فعلی چه کار می تواند انجام دهد ؟ گفتم دو کار یا … شویی یا سگ شویی، بعد سید موحد بلخی با واسطه برایم رسانده بود که راه سوم را یافته و آن مردن است . گفتم این که راه نیست. یکی دیگر از من پرسید ،چرا افغانستان نمی روم ؟ در جواب گفتم در شرایط فعلی فقط دو فکر می تواند در افغانستان، کار کند یا مجتهید باشی که خود هر چیزی را حلال و حرام کنی یا بی دین که در قید چیزی نباشی ، اما وقتی در غرب آمدم آدمهای رادیدم که هیچ دینی ندارند ، ولی وجدان کاری شان بالا تر از هر دینداری است . به این نتجه رسیدم که وجدان بالاتر از هر چیزی بوده که متاسفانه خیلی ها یا ندارند و یا کم دارند. به امید اینکه همه ما ها با وجدان سالم شویم.

والسلام.
بصیر احمد دولت آبادی

چاکه های سرخ

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s